۵۳۰
دلم نمیخواد هیچی بگم.فقط دلم تماشا میخواد...فقط این یادم میره خدایا یادم نبر که بعد از اینکه دادی یادم بره...فقط همین...نمیخوام یادم بره...
دوست دارم همه چیزو اینجا بنویسم که یادم نره یه روزی این آرزویم بود!
بعد باید چیکار کرد؟!
بعد از یک سال دیدمش تو وب یکی از دوستان قدیمی که اونم از خودم گرفته بودش.منم خیلی خوشم اومد دوباره پس گرفتم.
احساس میکنم الان بیشتر به دردم میخوره.بیشتر از اوم موقعه که...
...
هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟
من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست
.رخت ها را بكنيم
:خلاصه کادوی تولدم بود امشب این تو آسمون گشتن ها از طرف آقای احمدی نژاد.خیلی خوشحالم که رئیس جمهوری به این...
آخه کدوم رئیس جمهور آز همه دنیا یه خونه و یه ماشین ۴۰۵ داره؟!!شما بگین...راستی چرا این خونه به چند خونه چند ۱۰۰متری تبدیل نمیشه؟ نمیگم همه کاراش درست بودن یا هستن.ولی ما کسی نمیخوایم که میلیارد میلیارد از این... ما کسی میخوایم که جرئت داشته باشه نترسه.جلوی همه یه حرف بزنه آقای کروبی از چی میترسی؟!یادت باشه قیل از اینکه کاندید باشی مرد هستی !از اسم آوردن هم میترسی؟!تو انقلابی هستی؟انقلابی که جونشونو دادن براش؟کشوری که براش جنگیدن خونها ریخته شده .از کورش تا امام... این نترسی به من امید میده...امید به آینده کشورم.
امید اینکه تا صبح بیدار بمونم و آمار احتمالات بخونم.
خب دیگه برم به شب زنده داریم برسم.دوستم هم از این همه مسج انتخاباتی خیلی کم اورد...طوری که جواب مسج ۳۰۰ میلیونو دیگه نداد...!!قا(......)کم آوردی!
این شعرو هم دوست دارم مینویسم این پایین.
با هق هق نجیب آسمان
بغضی در من شکسته مانده است
من احساس قشنگ دوست داشتنت را
با ابر تقسیم میکنم
تصویر سادگی!
من عاشق بارانم
عاشق سیاهی چشم های ساده تو!
دارم میرم شیراز.فکر کنم یک ماهی به طول بی انجامد.ولی سعی میکنم زود تر بیام اگه آقا داداشا بزارن. که نمیزارن. خیلی درس دارم...تازه به جز درسهای دانشگاه کنکوری هم هستم دیگه!خب آره قانون میگه نباید برم شیراز .اما چه کنم که مرا با قانون...نمیدونم حالا چند روزی میرم حافضیه وسعدیه یه دوری میخورم.چند بیتی هم از گلستانو دیوان میخونم(جا به جا گفتم) سره قبر بزرگ بزرگان...واقعا خیلی دوست دارم برم فاتحه بخونم سره مزارشون...
خب دیگه من برم دیرم شده ! وقط نیست درباره چیزای بیشتری بحرفم...
راستی سوغاتی واسه همتون میارم...فقط بگین چی میخواین...
بای
سلام![]()
میدونی چطوری بخونین؟!مثل کسی که یه جای همیشه میرفته ولی الان خیلی وقته که نرفته.حالا پشته دره یواش دسگیره در فشار میده در به آرومی 45 درجه باز میشه سرشو بلند میکنه یواش میگه سلام...
سرشو خیلی بلند نمیکنه...همه او آدمایی که داخل نشستن گرم حرف زدن با همن که از تعجب چندتا علامت سوال گنده میزاره تو تو کلشون![]()
؟...خب سلام منو هم همین جوری بخونین... البته من کم رو نیستم...![]()
از آخرین باری که نوشتم خیلی خیلی میگذره...نمیدونم که چی شده که الان دارم با دکمه های کامپیوترم بازی میکنم.شاید خوابم نمیگیره ...درسته این میتونه یه دلیلش باشه...خب حالا بگین ببینم میشناسین یا اینکه....؟؟!![]()
من خودم گاهی وقتا که کسیو خیلی وقته ندیدم میبینمش.قیافش یادم هست ولی هرچه فکر میکنم اسمش یادم نمیاد.هنگ میکنم. مثلا اسم همکلاسیهای گذشته ام یا اینکه اسم بعضی معلم ها قدیمی(وای گفتم معلم قدیمی
!!پارسال یه صبح جمعه کلاس کنکور ادبیات داشتیم با یه استاد بزرگ و با حال! تنها کلاس خودمون تو مدرسه بود صدایی از بیرون میومد نون خشکی، یخچال قدیمی، بخاری قدیمی خریداریم.که بلا فاصله از ته کلاس این صدا اومد معلم قدیمی.میخری؟!
...من که فقط به تخته و معلم زل زدم ببینم چی میگه دیدم نه خوشش اومد
...)خب ببخشین زود پسر خاله شدم.خودم هم از آدمایی که خیلی زود پسر خاله میشن خوشم نمیاد.
ولی چقدر سخته نوشتن بعد از این همه مدت.باور کنین اصلا بلد نیستم بنویسم .خودم دارم تعجب میکنم. ولی یاد اونروزایی که مینوشتم خیلی برام شیرینه.
خب دلیل هم دارم برا ننوشتنم.(یعنی بهونه)این مدت واقعا سرم شلوغ بود.خیلی وحشت ناک.اتفای های عجیبی تو زندگیم رخ بداد.خب الان هم دیگه مثله اون روزا نیستم...خب البته زندگثی اینه همهیشه ...تاریخ کاره خودشو میکنه...الان دارم معین گوش میدم آهنگهای خیلی قدیمی چیزای جالبی از دنیا میگه اصلا به حرفاش فکر نکردم تا حالا ولی جالب میگه...
خب از چی بگم؟؟! آدم همیشه اون چیزی که میخواد اتفاق نمی افته...این یکیش. باید به خودمون بقبولونیم.هر چند سخته
چند روزی هست که دیگه سره کار نمیرم. دیگه کار میاد سراغ من...جدی میگم چطوریشو بی خیال شین...این روزا خیلی میام نت.به قول این آقای که اسمشو هم نمیدونم(مسئول سایت دانشگاه).دیگه یه سیستم مخصوصه خودم گذاشته کنار.همیشه تلپم سایت دانشگاه...اون کامپیوتر اخری ...اون گوشه اونو میگم...مخصوصه منه...کف میکنی با این سرعتش...اینترنت...همش دنیاله یه وقت بین کلاسی میگردم تا ...البته نه میشه آهنگ گوش داد نه یاهو مسنجر داره.
.سراغ بلاگفا هم که کم میرم ...ولی واقعا به درد میخوره من که حال میکنم با این سرعت ندیدم تا حالا...نمیدونم از چه سیستمی استفاده میکنن؟!!دمش گرم...(رایس دانشگاه میگم)(البته همچین رایگان هم نیست)...خب دیگه از چی بگم...از کلاس ها هم که بعدا مفصل میگم رشته ام هم که خیلی خیلی سخته. چون من از پزشکی هیچی حالیم نیست یعنی همه همین جورن...خیلی شیرینه سره کلاس آناتومی همه سر تا پا گوش میشیم....این روزا همش داریم دنباله یه جنازه میگردیم تا چیزایی که استاد میگه رو عملی کنم
...اگه سراغ داشتین خبر کنین.واقعا نیاز داریم ...میتونیم با بچه ها یه دونه بخریم.جنازه تحویل بدین پول تحویل بگیرین.خیلی راحت و بی سرو صدا البته بیرون از دانشگاه به صورت خیلی محرمانه![]()
دیگه خیلی چرتو پرت دارم میگم میرم تا بیشتر نشن.![]()
سلام.یه سلام پر انرژی ولی خواب آلود.پر انرژی یعنی بعد از کنکور.خواب آلود یعنی خیلی وقته که نخوابیدم.
همیشه فکر میکردم بعد از کنکور میتونم هرچقدر که بخوام بخوابم.ولی الان میبینم که اینطوری نیست.
الان فکر کنم ۴روز از آخرین کنکور گذشته.الان ساعت ۳ نصفه شبه .حدود ۱۳ ساعت دیگه وقت دارم.بعدشباید برم...
کجا؟!...جای دوری نمیرم.ولی دیگه نمیتونم اینجارو ببینم.اینجا ایهم داره.
۱-اینترنت و وبلاگ ۲-شهر خودمون.
ولی فکر میکنم تو این ۴ روز به همه جاهایی که تقریبا خواستم برم رفتم.همه ی کارایی که وقتی تو زندون بودم نمیتونستم انجام بدم.(زندان=کنکور)دادم.الته تو این مدت کم.بازم انجام میدم.تازه دارم میرم که انجام بدم
اون کتابایی که ....
خیلی کار دارم...همه رو باید تو این ۱۳ ساعت باقی مونده انچام بدم.بلیط.کامپیوتر.گوشی.آب.دوستام.خواب (به مقدار کم)و بقیه کارایی که ...
حالم خوب نیست از اینکه شاید دیگه نتونم بیام نت(خدا رو چه دیدی شاید هم هر شب بتونم)
به خدا میسپارمتون.
پینوشت اول-برام دعا کنید.به جای نظر دادن.
پینوشت آخر- توکل به خدا رو از یاد نبرید.مواظب خودتون باشید.
تموم شد.....کنکور تموم شد.خیلی با اون چیزی که فکرشو میکردم فرق داشت.یه غول دیگه یود. ولی تازه فهمیدم که !....ولی افسوس...! ازش راضی نیستم...احساس میکنم خیلی تقصیر خودم بوده....البته سعی میکنم بهش فکر نکنم....مهم درس خوندنم بود که من به خدا توکل کردم و تلاشمو کردم .شاید باور نکنین ولی اصلا اگه نشم برام مهم نیست یعنی زیاد ناراحت نمیشم. با اینکه یک ساله که شب و روز ندارم.خیلی زحمت کشیدم ولی..!.خب دیگه با خداست.از حرف های دیگران هم اصلا خوشم نمیاد(توجه نمیکنم).نکه میترسم از حرفای مردم ولی .....!!
نمیدونم هنوز یک روز هم از کنکور نگذشته چرا حالم اینطوری شده...از بیکاری بدم میاد...هرچند بی کار هم نیستم.ولی اصلا حال خوبی ندارم...یه چیزی آذارم میده.نمیدونم چیه..مخصوصا غروبها...یعنی دقیقا الان.
گاهی وفتا خیلی دلت می گیره. یه چیزی توی گلوت سنگینی می کنه. مثله ماری میمونه که انگار تو گلوت چنبره انداخته. دوست دار ی هر چی دم دستت هست رو به در و دیوار بکوبی.(ولی این کارو نمی کنی) خیلی خسته ای ، از زندگی ، از زنده بودن و.......
دلت می خواد به خیابون بزنی بری توی پارک یا یه مسجد یا امام زاده.
توی پارک دنبال یه نیمکت خالی می گردی و توی مسجد دنبال یه گوشه خالی......کنار آب دنبال یه تکه خشکی که خیره بشی به این آب روان و پاک که وقتی حرکت میکنه انگاری داره همه غم غصه ها رو با خودش میبره.
این روزا هم عادت کردم میرم کنار آب و میمونم نیگاهش میکنم.همش فکر میکنم.از همه آدما انگار خسته شدم.نمیدونم این خستگی از کجا میاد.اصلا نمیدونم این دلتنگی از چیه .باور کنین خودم هم نمیدونم.فقط حاله خودمو ندارم.
ولی ادمو سبک میکنه.وقتی که شب شد احساس میکنی که سبک شدی. احساس میکنی که سبک تر شدی اونوقته که می فهمی دلت برای خودت تنگ شده .برای زمان وقت فرصت . تازه اون وقته که می خوای سکوت کنی و تن به در یای سکوت بدی چون سکوت مثل درختیه که ازش میوه ی آرامش آویزونه
واقعاسکوت یه درخته که قدرشو نمیدونیم.همش با تبر تیز حرفامون میزنیم میشکنیمش و....
حرفها...؟!
سکوت!
یاد قصه اون دختر بچه با داداشش افتادم.
وقتی داداشش متولد شد از پدر مادرش خواست با نوزاد تنها باشه.
ولی میترسیدن..از ترس حسادتو این چیزا...تا اینکه یک روز دیگه اسرارش خیلی زیاد شد.
موافقت کردن.رفت تو اتاق بچه ...
میدونیین چی کار بچه داشت؟رفت در گوش بچه گفت:
داداش گلم بگو ببینم خدا چه جوریه؟!
من دیگه داره یادم میره...
من بزرگ شدم!
پ.ن۱-همه نوشته هام پرید.نمی دونم شاید خدا نخواسته که ثبت بشن ولی مهم نیست مهم اینه که نوشم ..همه رو برا خدا نوشتم همه حرفام با...
پ.ن۲-چند تا پی نوشت دیگه هم دارم برا نوشتن که الان وقت ندارم شاید دوباره بیام و بنویسمشون.
پ.ن۳-هیچی!
خیلی دوست داشتم دیروز یعنی پارسال میومدم ویه چیزی بگم ولی...
خب حالا میگم.ولی نمیدونم چطوری بگم پس خلاصه خلاصه میگم.
عیدتون
مبارک ![]()
![]()
![]()
بقیه حرفامو نقطه میزارم خودمون بخونید.................................................
............................................................................................
............................................................................................
.................................!![]()
پ ن ۱- امروز دیدمش بعد از کلی ...وقتی داشم تو کوچه ... یهویی سبز شد جلوم داشت بستنی میخورد...اِاِاِ تو اشکانی........
پ ن ۲-این سال قرار اتفاقهای جدیدتری بیفته...امیدوارم...
پ ن ۳-راستی عید کنکوریها هم مبارک...
عید داریم؟؟!
جاده ی سکوت...
با برگهای خیال...
.
.
.
صندلی خالی...
با پایه های پنهان...
.
.
.
اتاق تاریک...
دیوار های خون آلود...
.
.
.
خیلی بیشتر از ارزش داشتند...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چی؟ گلزار شهدا...آره ...گلزار شهدای دزفول...
همشون اونجان دارن نیگاه میکنن...آره میبینن
سلام میکنم...نمیدونم جوابم میدن با نمیدن...میرم پیششون..میشینم و...من ندیدمشون ولی کسایی دیدم که باهاشون بودن خاطره هاشون شنیدم ...آدم به همین رود پشت سرشون که نیگا میکنه میبینه که
پر از خاطرهها،فداکاریها ونشونه های اوناست.ولی انگار بعضی ها همه چیزو ازیاد بردن...وقتی تو خیابون میبینیش ...
یه سرعتی میره با اون موتورش که انگار... خدا یعنی این هیچ فکر نمیکنه. کجاست. اصلا میدونه اینجا کجاست .چطوری سر جاش مونده .. یه لباسی میپوشه یه کارایی میکنن ..آی اقا خانوم شما حق ندارین این کارو انجام بدینولی انگار....
میدونی 8سال تو این خاک چا اتفاقهایی افتاده اصلا...
دیگه هیچی نمیتونم بگم... بقض گلوم گرفته ..باهاشون خداحافظی میکنم نمیتونم سرم بالا کنم و برمیگردم. شاید نیگاه کنن..شایدهم......! ....
چي تموم شد؟
تقريبا بيشتر از يک ماه خراب بود.امروز طي يک عمليات از قبل طراحي شده و کاملا سري درستش کردم .فکر ميکردم ديگه درست نميشه.يه مشکل بزرگ داشت.ولي به قول نيايش ققنوس:هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم به مشکلت بگو یه خدای بزرگ دارم .
آره درست ميگه.به نظرم هر کاري يه اراده ويک همت خوب ميخواد .من خودم چند بار سعي کردم درستش کنکم ولي امروز ديگه جدي بعد از آزمونم نشستم و.....
آخ گفتم آزمون چه آزمون سختي.امروز آزمون داشتم خيلي سخت بود يعني من زياد نخوندم فقط يک هفته برا اين آزمون خوندم کاشکي اونايي که خوندم تستشونو خوب مي زدم...ولي نمي دونم چي بگم ديگه .امروز حوصله خودم ندارم...بايد برم خيلي کار دارم دوست داشتم يه چيزي در مورد امام حسين بنويسم که ديگه دير شده محرم امسال برا من يه جوري بود با سال هاي ديگه خيلي فرق داشت.انشا الله سال ديگه جبران ميکنم امام حسين من ببخش من نظر دارم براي سال آينده اگر .......اين تيکه رو بعدا ميگم راستش امسال همه چيز يه جور ديگه شده ولي هيچ نتيجه اي نميده شايد هم نبايد به اين زودي ها انتظار داشت.نمي دونم چرا اين........
بايد برم تو رو خدا براي همه کنکوري ها دعا کنيد.تا حد اقل نا امید نشن یا اینکه بدونن چی بخونن وچه طوری بخونن به نظرمن مشکل بیشتر ما اینه...
پ.ن ۱-یکی پیدا شده که میخواد کمکم کنه.
پ.ن ۲-دیگه تند نمیرم سرم به سنگ خورد.
پ.ن ۳-اگر بخواهیم میتوانیم.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باز هم خدا هست
او جانشین همه ی نداشته هاست
نفرین ها و افرین ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند
و از اسمان هول و کینه بر سرم ببارد
تو مهربان اسیب ناپذیر من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی .
"دکتر علی شریعتی"
خدایا تا ابد تنهام نذار
به خاطر همه چیز ممنون![]()
صداي پاي آب
...
هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟
من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.
رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.
...
