تبليغاتX
صدای سکوت
...چقدر سخته سکوت آن وقت که در دل هزار حرف نگفته داری...
 

سلام.یه سلام پر انرژی ولی خواب آلود.پر انرژی یعنی بعد از کنکور.خواب آلود یعنی خیلی وقته که نخوابیدم.

همیشه فکر میکردم بعد از کنکور میتونم هرچقدر که بخوام بخوابم.ولی الان میبینم که اینطوری نیست.

الان فکر کنم ۴روز از آخرین کنکور گذشته.الان ساعت ۳ نصفه شبه .حدود ۱۳ ساعت دیگه وقت دارم.بعدشباید برم...

کجا؟!...جای دوری نمیرم.ولی دیگه نمیتونم اینجارو ببینم.اینجا ایهم داره.

۱-اینترنت و وبلاگ ۲-شهر خودمون.

ولی فکر میکنم تو این ۴ روز به همه جاهایی که تقریبا خواستم برم رفتم.همه ی کارایی که وقتی تو زندون بودم نمیتونستم انجام بدم.(زندان=کنکور)دادم.الته تو این مدت کم.بازم انجام میدم.تازه دارم میرم که انجام بدم

اون کتابایی که ....

خیلی کار دارم...همه رو باید تو این ۱۳ ساعت باقی مونده انچام بدم.بلیط.کامپیوتر.گوشی.آب.دوستام.خواب (به مقدار کم)و بقیه کارایی که ...

حالم خوب نیست از اینکه شاید دیگه نتونم بیام نت(خدا رو چه دیدی شاید هم هر شب بتونم)

به خدا میسپارمتون.

پینوشت اول-برام دعا  کنید.به جای نظر دادن.

 

پینوشت آخر- توکل به خدا رو از یاد نبرید.مواظب خودتون باشید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  8 Jul 2008ساعت 2 AM  توسط صدا  | 

 

 

تموم شد.....کنکور تموم شد.خیلی با اون چیزی که فکرشو میکردم فرق داشت.یه غول دیگه یود. ولی تازه فهمیدم که !....ولی افسوس...!  ازش راضی نیستم...احساس میکنم خیلی تقصیر خودم بوده....البته سعی میکنم بهش فکر نکنم....مهم درس خوندنم بود که من به خدا توکل کردم و تلاشمو کردم .شاید باور نکنین ولی اصلا اگه نشم برام مهم نیست یعنی زیاد ناراحت نمیشم. با اینکه یک ساله که شب و روز ندارم.خیلی زحمت کشیدم ولی..!.خب دیگه با خداست.از حرف های دیگران هم اصلا خوشم نمیاد(توجه نمیکنم).نکه میترسم از حرفای  مردم ولی .....!!

نمیدونم هنوز یک روز هم از کنکور نگذشته چرا حالم اینطوری شده...از بیکاری بدم میاد...هرچند بی کار هم نیستم.ولی اصلا حال خوبی ندارم...یه چیزی آذارم میده.نمیدونم چیه..مخصوصا غروبها...یعنی دقیقا الان.

 

گاهی وفتا خیلی دلت می گیره. یه چیزی  توی گلوت سنگینی می کنه. مثله ماری میمونه که انگار تو گلوت چنبره انداخته. دوست دار ی هر چی دم دستت هست رو به در و دیوار بکوبی.(ولی این کارو نمی کنی) خیلی خسته ای ، از زندگی ، از زنده بودن و.......

دلت می خواد به خیابون بزنی بری توی پارک یا یه مسجد یا امام زاده.

توی پارک دنبال یه نیمکت خالی می گردی و توی مسجد دنبال یه گوشه خالی......کنار آب دنبال یه تکه خشکی که خیره بشی به این آب روان و پاک که وقتی حرکت میکنه انگاری داره همه غم غصه ها رو با خودش میبره.

این روزا هم عادت کردم میرم کنار آب و میمونم نیگاهش میکنم.همش فکر میکنم.از همه آدما انگار خسته شدم.نمیدونم این خستگی از کجا میاد.اصلا نمیدونم این دلتنگی از چیه .باور کنین خودم هم نمیدونم.فقط حاله خودمو ندارم.

ولی ادمو سبک میکنه.وقتی که شب شد احساس میکنی که سبک شدی.  احساس میکنی که سبک تر شدی اونوقته که می فهمی دلت برای خودت تنگ شده .برای زمان وقت فرصت  . تازه اون وقته که می خوای سکوت کنی و تن به در یای سکوت بدی چون سکوت مثل درختیه که ازش میوه ی آرامش آویزونه

واقعاسکوت یه درخته که قدرشو نمیدونیم.همش با تبر تیز حرفامون میزنیم میشکنیمش و....

حرفها...؟!

سکوت!

+ نوشته شده در  27 Jun 2008ساعت 7 PM  توسط صدا  | 

امروز امتحان گسسته داشتم...با اینهمه قضیه واثبات و...کمی مثال!.. ولی تشریحی زیاد سخت نیست.تست؟!!!!!...!
 صدای آسمونو شنیدم از خود بی خود شدم در اتاق باز کردم.داشتم نیگاش میکردم که با چشمانی شگفت زده وسرعتn m/s داشت می اومد پایین ...
ریحانه با عروسکاش بازی میکرد که ...داد زد مامان بارون بارون...راست میگفت بارون بود...
بعد اومد پیش من بهش گفتم عمو بارونو دوست داری؟!
گفت:نه!
چرا؟!بارون قشنگه از پیش خدا میاد.
خدا؟!
خدا کجاست؟
بالا تنیگاش کن تو آسمون  میبینیش؟
گفت :آره ..
بهش گفتم کجاست؟
با دستاش آدرس خیلی نزدیکترو بهم داد!همین جا!

یاد قصه اون دختر بچه با داداشش افتادم.
وقتی داداشش متولد شد از پدر مادرش خواست با نوزاد تنها باشه.
ولی میترسیدن..از ترس حسادتو این چیزا...تا اینکه یک روز دیگه اسرارش خیلی زیاد شد.
موافقت کردن.رفت تو اتاق بچه ...
میدونیین چی کار بچه داشت؟رفت در گوش بچه گفت:
داداش گلم بگو ببینم خدا چه جوریه؟!
من دیگه داره یادم میره...
من بزرگ شدم!

 

پ.ن۱-همه نوشته هام پرید.نمی دونم شاید خدا نخواسته که ثبت بشن ولی مهم نیست مهم اینه که نوشم ..همه رو برا خدا نوشتم همه حرفام با...

پ.ن۲-چند تا پی نوشت دیگه هم دارم برا نوشتن که الان وقت ندارم شاید دوباره بیام و بنویسمشون.

 پ.ن۳-هیچی!

+ نوشته شده در  9 Apr 2008ساعت 3 AM  توسط صدا  | 

 سلام.

خیلی دوست داشتم دیروز یعنی پارسال میومدم ویه چیزی بگم ولی...

خب حالا میگم.ولی نمیدونم چطوری بگم پس خلاصه خلاصه  میگم. 

   عیدتون

 مبارک 

بقیه حرفامو نقطه میزارم خودمون بخونید.................................................

............................................................................................

............................................................................................

.................................!

 

 

پ ن ۱- امروز دیدمش بعد از کلی ...وقتی داشم تو کوچه ...  یهویی سبز شد جلوم داشت بستنی میخورد...اِاِاِ تو اشکانی........

پ ن ۲-این سال قرار اتفاقهای جدیدتری بیفته...امیدوارم...

پ ن ۳-راستی عید کنکوریها هم مبارک...عید داریم؟؟!

 

 

+ نوشته شده در  21 Mar 2008ساعت 2 AM  توسط صدا  | 


جاده ی سکوت...

با برگهای خیال...

.

.

.

صندلی خالی...

با پایه های پنهان...

.

.

.

اتاق تاریک...

دیوار های خون آلود...

.

.

.

خیلی بیشتر از  ارزش داشتند...
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  5 Mar 2008ساعت 3 AM  توسط صدا  | 

آسمون شب،هوا،سرما،درخت، پارک،آدم،ماشین،جاده،مدرسه و دویدن ،نمیتونم باور کنم  خوابم یا بیدار فقط یه جاده رو میبنم و میدوم
انگار میخوام از زندگی فرار کنم ....آره ...میشه ادامه داد تا اینکه خسته شد ... تا اینکه فقط یه ستاره رو دید تو اسمون. دیگه آخر بلواره باید برگردم ...ولی من دوست ندارم میخوام برم...ای ببا.. دیوونه شدی پسر الان ساعت 2 شبه کجا میخوای بری؟دیگه از اینجا به بعد بیابونه...بعد قبول میکنم که  باید برگردم. ونمیشه از زندگی فرارکرد. از همون آخر بلوار دور میزنم و بر میگردم آسمون
شب، ستاره، سرما همه چیزو میبینم.ولی به اول شهر که میرسم یه چیز دیه میبینم یا اینکه یه چیزای دیگه.

 چی؟  گلزار شهدا...آره ...گلزار شهدای دزفول...
همشون اونجان دارن نیگاه میکنن...آره میبینن 

  سلام میکنم...نمیدونم جوابم میدن با نمیدن...میرم پیششون..میشینم و...من ندیدمشون ولی کسایی دیدم که باهاشون بودن  خاطره هاشون شنیدم ...آدم به همین رود پشت سرشون که نیگا میکنه میبینه که
پر از خاطرهها،فداکاریها ونشونه های اوناست.ولی انگار بعضی ها همه چیزو ازیاد بردن...وقتی تو خیابون میبینیش ...
یه سرعتی میره با اون موتورش که انگار...  خدا یعنی این هیچ فکر نمیکنه. کجاست. اصلا میدونه اینجا کجاست .چطوری سر جاش مونده .. یه لباسی میپوشه یه کارایی میکنن ..آی اقا  خانوم شما حق ندارین این کارو انجام بدینولی انگار....

 میدونی 8سال تو این خاک چا اتفاقهایی افتاده اصلا...
دیگه هیچی نمیتونم بگم... بقض گلوم گرفته ..باهاشون خداحافظی میکنم نمیتونم سرم بالا کنم و برمیگردم.  شاید نیگاه کنن..شایدهم......! ....
 

+ نوشته شده در  16 Feb 2008ساعت 8 PM  توسط صدا  | 

سلام........
تموم شد .

چي تموم شد؟

 تقريبا بيشتر از يک ماه  خراب بود.امروز طي يک عمليات از قبل  طراحي شده و کاملا سري درستش کردم .فکر ميکردم ديگه درست نميشه.يه مشکل بزرگ داشت.ولي به قول نيايش ققنوس:هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم به مشکلت بگو یه خدای بزرگ دارم .

آره درست ميگه.به نظرم هر کاري يه اراده ويک همت خوب ميخواد .من خودم چند بار سعي کردم درستش کنکم ولي امروز ديگه جدي بعد از آزمونم  نشستم و..... 

  آخ گفتم آزمون چه آزمون سختي.امروز آزمون داشتم خيلي سخت بود يعني من زياد نخوندم فقط يک هفته برا اين آزمون خوندم کاشکي اونايي که خوندم تستشونو خوب مي زدم...ولي نمي دونم چي بگم ديگه .امروز حوصله خودم  ندارم...بايد برم خيلي کار دارم دوست داشتم يه چيزي در مورد امام حسين بنويسم که ديگه دير شده محرم امسال برا  من يه جوري بود با سال هاي ديگه خيلي فرق داشت.انشا الله سال ديگه جبران ميکنم امام حسين من ببخش من نظر دارم براي سال آينده اگر .......اين تيکه رو بعدا ميگم راستش امسال همه چيز يه جور ديگه شده ولي هيچ نتيجه اي نميده شايد هم نبايد به اين زودي ها انتظار داشت.نمي دونم چرا اين........
بايد برم تو رو خدا براي همه کنکوري ها دعا کنيد.تا حد اقل نا امید نشن یا اینکه بدونن چی بخونن وچه طوری بخونن به نظرمن مشکل بیشتر ما اینه...

پ.ن ۱-یکی پیدا شده که میخواد کمکم کنه.

پ.ن ۲-دیگه تند نمیرم سرم به سنگ خورد.

پ.ن ۳-اگر بخواهیم میتوانیم.

 

 

+ نوشته شده در  25 Jan 2008ساعت 9 PM  توسط صدا  | 

اگر تنها ترین تنهاها شوم

باز هم خدا هست

او جانشین همه ی نداشته هاست

نفرین ها و افرین ها بی ثمر است

اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند

و از اسمان هول و کینه بر سرم ببارد

تو مهربان اسیب ناپذیر من هستی

ای پناهگاه ابدی

تو می توانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی .

"دکتر علی شریعتی"

خدایا تا ابد تنهام نذاربه خاطر همه چیز ممنون

 

 

+ نوشته شده در  2 Jan 2008ساعت 8 PM  توسط صدا  | 

 

صداي پاي آب

...
هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.
...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  17 Dec 2007ساعت 8 PM  توسط صدا  | 



پاييز تموم شد زمستون اومده وبهار در راه ست.اينها همه لحظه هاي عمر ماست ولحظه هاي سرنوشت ساز کنکوري ها
با يک چشم به هم زدن ميگن فردا  ۷/۴/۸۶ است .و...مثل همين چند روز پيش که گفتن دفتر چه هاي کنکور آومدن گرفتي؟ثبت نام کردي؟(قيافه من يکي که جداً ديدن داشت).جدي؟!...کي؟
اينهارو برا خودم مي نويسم تاشايد کمي بهتر...

 

پي نوشت1: ببخشيد آگه من دير دير ميام اینجا ولي  خودتون ميدونيد که......خلاصه ببخشيد ديگه.


پي نوشت2: تا حالا ديدي(شده)به يکي خوبي کني وهميشه از او بدي ببيني ؟ من ديدم.


پي نوشت 3: خدا جون يعني ميشه من  قبول بشم دانشگاه(------)


پي نوشت4: يکي به من روحيه بده بعضي وقتا نا اميد ميشم بد جوري.


پي نوشت5: کلمه هميشگي و موثر من براي شما وشما براي همه به خصوص کنکوري ها 

                                                     (دعا)  

خدا حافظ.

+ نوشته شده در  11 Dec 2007ساعت 10 PM  توسط صدا  | 


سلام حال شما؟ خوبيين .خوششين. چي کار ميکنين ما نيستيم خوش ميگزره؟باورکنين چند شبه که ميخوام بيام اينجاو چيزي بنويسم و سري به شما بزنم ولي هيچ وقت وقت نکردم.چي کار کنيم؟
 کنکور ديگه و هيچ کاريش هم نميشه کرد.وقتي يه کم فکر ميکنيم ميبينيم که فقط يک سال است و اين يک سال هم که زود مياد وميره.

اين چند روز درگيرياي زيادي داشتم من خيلي با خودم کلنجار رفتم خيلي .............شايد کسي احساسمو نفهمه اما من مهربون دارم ميشم!!!خيلي سخت بود اما شد

تازه ميتونم به باران محبت کنم آسمونو بغل کنم و به دريا بگم دوستت دارم اينا قشنگترين چيزاييه که دارم....

حس دوست داشتن واقعا زيباست و من خوشحالم از داشتن اين احساس تمريناتم زياده مثلا همش ميگم آسمون دوستت دارم ديگه از کسي فرار نمي کنم

هيچ وقت فکر نمي کردم ميشه چند روزه توي احساساتم تجديد نظر کنم اما خب خواستن توانستن است پس من ميتونم  ...................................................................................................................

...................................................................................................................................

..................................................................................................................................

پس ..............................غرور برو بذار راحت باشم!!!!!!!

 

پي نوشت1:پاييز داره ميره


پي نوشت 2:رفت ولي داره ميفهمه که چه قدر سخته. دلم براش تنگ ميشه...


پي نوشت3:خدا جون خيلي دوست دارم(خودت ميدني)


پي نوشت 4: برا کنکوري ها دعا کنيد مخصوصا دوستاي خوبم....

 

خدا نگهدار.

 

+ نوشته شده در  16 Nov 2007ساعت 11 AM  توسط صدا  | 


يک email از طرف خدا...
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

دوست و دوستدارت:.خدا

+ نوشته شده در  13 Oct 2007ساعت 1 PM  توسط صدا  | 

کاش در این رمضـان لایق دیـدار شویـم

سـحری با نفـس گـرم تـو بیـدار شـویم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که همسفره تـو لحظـه افـطار شویم

+ نوشته شده در  21 Sep 2007ساعت 6 AM  توسط صدا  | 


نمي دونم چرا از اين زندگي لعنتي خسته شدم حالم از اين همه دورويي ريا بهم ميخوره  همش دروغ

هم چيز کشکه  من نمي دونم خدا واسه چي تو وجودمون علاقه محبت گذاشته اي کاش ما هم مثل يک

ربات بي روح و احساسات مي بوديم  تا کي ابن همه رنج عذاب تا کي بايد  اشک چشم عزيزانمون رو

ببينيم  يکي بياد داد بزنه آدما رو از خواب خرخوشي شون بيدار کنه ...... نه نه روح تو زخميه نمي خوام

بگي تو بودي منو کشوندي توي اين سراب برو راحتم بزار اين زندگي رو هم نمي خوام ارزوني قلب بي

محبتت ... اي کاش باورم مي شد تو از جنس ديگه اي ُغروب رو واسه تو مي خوام بي تو از غرو بمl

گذشتم  برو ديگه روز نزديکه  از سياهي شب رد کردمت يادت باشه رسيدي به نور بهش بگو تو

سرزمين سياهي پسري بود به سادگي آب روان که نمي دونست جه کار کنه از دست راهزناي شب

 

 

+ نوشته شده در  16 Sep 2007ساعت 5 AM  توسط صدا  | 


سلام

سلام به همه گلاي نازنين امروز بر خلاف هميشه

ميخوام حرف بزنم ازخودم از از درسهام از درسهاي که وقتي به حجمشون فکر ميکنم مخم سوت ميکشه
جدي ميگم ميدوني حجم درسهاي يه کنکوري چقدره
چيزي که اينجا عجيبه هرچه آدم کلاس ميره وکتابخونه و ميخونه و ...انگار درسهاي نخونده بيشتر ميشن
زندگي بدونه درس خوب نيست ولي با درس بدتر.همش دلهوره دلشوره انگار الان امتحان داريم
وقتي به کمي قبل تر فکر ميکنم ميگم چه روزهاي خوبي بود اون روزهاي بيخيالي کاش اصلااين اين کلاسها رو نمي اومديم
هرروز فيزيک ،شيمي ،رياضي ،جبر هندسه و...اصلا يه بستني هم نميشه بادوستت مثل قديما بخوري
جمعه وقت برگشتن از آزمون  دوستم گفت بريم آخرين بستني بخوريم ولي بي مزه ترين بستني بود که تا حالا خورده بودم  ميدوني چرا چون وقتي نشستم گفت:راستي فقط شيمي يرسي کردم 5تا از تست هاي شيمي غلط زدي
ميدونم زياد پرت پلا گفتم ولي خب ما اينيم ديگه در چرت پرت گفتتن مهارت داريم
التمس دعا   و  يا علي

+ نوشته شده در  11 Sep 2007ساعت 0 AM  توسط صدا  |